از هر چی انتخابه میترسم

از هر چی انتخابه میترسم

از هر چی انتخابه میترسم

سلام خدمت همگیمن یه پسر 25 ساله هستم .
مشکل من اینه که دوران کودکی و نوجوانی سختی رو گذروندم و پدر و مادر من عادت داشتن همیشه من رو با بقیه مقایسه کنن و کوچکترین اشتباهی رو با بدترین رفتار پاسخ بدن .
من تا سن 15 سالگی پدرم و 5 ماه در سال میدیدم و تو اون 5 ماه تموم سعیم این بود که بهش ثابت کنم که من پسر زرنگ و باهوشی هستم و اینجور که اونا فک میکنن دست و پا چلفتی نیستم ولی به خاطر نوع تربیت خودشون از نظر اونا پسر زرنگ کسی بود که بتونه با زرنگ بازی نه فقط حق خودشو بلکه حق بقیه رو هم بگیره . همیشه جملات تحقیر آمیز مادرم رو به یاد دارم که فلانی رو ببین چقدر بچه زرنگیه چقدر زبله ولی تو …
و این جمله ها مثل مته روح منو ویران میکرد .این در حالی بود که من ذاتا یه آدم آروم کم حرف و مذهبی بودم و هستم درسم همیشه خوب بود اگه از مدیر دوران دبستان راهنمایی و دبیرستانمون میپرسیدن سه تا از مودب ترین و درسخون ترین دانش آموزاتون رو معرفی کن حتما یکیش من بودم .
ولی اینا هیچ وقت از نظر پدر و مادرم ارزش زیادی نداشت .تا اینکه بزرگ شدم در دوران کنکور با وجود اینکه توانایی قبول شدن در بهترین رشته ها و بهترین دانشگاهها رو داشتم اما به دلیل نداشتن اعتماد به نفس کافی و اینکه اصلا نمیدونستم به چی علاقه دارم و دوس دارم آینده چی بخونم و چی قبول شم انرژیم و واسه کنکور از دست دادم و یه جورایی از شکست و سرخوردگی بعدش ترسیدم و دانشگاه دولتی رو گذاشتم کنار و  رفتم دانشگاه آزاد الان که دارم مینویسم به نظرم یکی از بدترین انتخابای زندگیم رفتن به دانشگاه آزاد بود چون از مسابقه دادن و آزمون دادن  و در کل مقایسه شدن میترسیدم و کنکور سراسری اینطوری بود ولی آزاد اینطور نبود من به این دلیل آزاد و انتخاب کردم .
به هر حال دانشگام تموم شد در حالی که اصلا علاقه به رشتم نداشتم . رفتم سربازی و الان مدتیه سربازیمو تموم کردم  .
حالا ؛
از ادامه تحصیل میترسم
از ازدواج میترسم
از کار میترسم
از هر چی انتخابه میترسم
چون فکر میکنم من همیشه اشتباه میکنم و پدر و مادرم همیشه آمادن تا من اشتباه کنم و باز تحقیراشون شروع بشه
نمیدونم …دلم میخاد درسمو تو رشته مورد علاقم ادامه بدم
یه کار موقت با درامد کم دارم
ازدواج کنم با دختر مورد علاقم .
تا حالا اینا رو به هیچ کسی نگفته بودم نمیدونم چیشد که تصمیم گرفتم اینارو براتون بگم . یه پسر مثل من باید برای ادامه زندگیش چیکار کنه .
دلم از دست پدر و مادرم گرفته احساس میکنم همه ی تردیدای زندگیم به خاطر اوناست دلم میخواد زبان انگلیسی یاد بگیرم دلم میخواد نقاشی با سیاه قلم یاد بگیرم دلم میخواد نواختن کمانچه و سه تار رو یاد بگیرم دلم میخواد زندگی کنم ولی …
بعضی وقتا با خودم میگم آخه کدوم دختری حاضره زن من بشه؟ من تا حالا با هیچ دختری رابطه نداشتم بعد به این نتیجه میرسم که اصلا قید ازدواجو بزن نه خودتو بدبخت کن نه دختر مردومو
هوففففففففففففففففففففففففففففف خدا یا شکرت
مواظب رفتارتون با بچه هاتون باشید

صداقت خواستگارم منو دو دل کرده!

صداقت خواستگارم منو دو دل کرده!

صداقت خواستگارم منو دو دل کرده!

سلام
من یک خواستگار خوب دارم که 28 ساله و دانشجوی دکترا هست. ما در دانشگاه آشنا شدیم. یعنی حدود یکسالی میشه که احساس میکردم به من علاقه منده. اما جلو نمی اومد. گاهی هم خیلی بی توجه میشد.
خلاصه بعد از یکسال به خواستگاریم اومد. قضیه اش اینطور شد که از نظر مالی وضعیت من ازش بهتره. حالا به گفته بقیه یکمم خوشگلم خیرسرم… یکبار توی کلاس استاد سوالی در مورد ارزش پول در ازدواج ازمون پرسید منم نظر واقعی ام را گفتم که به خاطر پول نداشتن پسری را رد نمی کنم ولی توی بقیه صفات میذارمش زیر ذره بین…
دو هفته نگذشت که این آقا پسر اومد خواستگاریم… منم که عاشقش بودم و از خوشحالی در آسمون سیر میکردم . تا اینکه توی صحبت هامون بهش گفتم اولین بار کی ازم خوشت اومد؟ گفت یکسال پیش … گفتم خوب چرا نیومدی جلو؟؟؟ گفت می دونستم که هم سطح نیستیم. وضع مالیت بهتر بود و به خاطر ظاهر و اینا خواستگارهای بهتری از من گیرت می اومد ولی وقتی اون حرف را  به استاد زدی دیگه دلو به دریا زدم . 
بچه ها تا اینجاش خوب بود… اما بقیه اش
گفت من می خوام صادق باشم . تا حالا دوست دختر و اینها نداشتم. همش خواستگاری و با اطلاع خانواده بوده ( واسه منم اول به خانواده اطلاع داد ). بعدش چند تا مورد را هم تعریف کرد به این خاطر که مثلا اینطوری به من معرفی کردن و چرا به ازدواج ختم نشد…
آدم مذهبی و به شدت پایبند اخلاقه اما نمی دونم چرا این صداقت داره منو دیوونه می کنه. مخصوصا اینکه گفت توی این یکسال هم خواستگاری رفتم. و گفت هر وقت شما را میدیم حالم یه جوری می شد اما می دونستم در حد و اندازه شما نیستم … به همین خاطر جلو نیومدم.
به نظرم دلیلش بد نبود. آدم صاف و صادقی هم هست. ولی نمی تونم  دلیلشو هضم کنم. یعنی از نظر احساسی داغونم… چیکار کنم؟؟؟ همش میگم اون دخترها چه شکلی بودن، من بهتر هستم یا اونا؟ منو مقایسه نمی کنه؟  بدبختی اینه که عاشقشم هستم. دلم میخواد اون دخترهایی که رفته خواستگاریشون از رو زمین محو کنم. هیچی دیگه کاملا خل شدم . تا حالا با هیچ پسریم نبودم.
میشه یه چیز بگین عقلم بیاد سرجاش!!!! کار خواستگارم درست بوده؟ دلیلش منطقیه؟ صداقتش خوب بوده یا بد؟

چکار کنم که سریع به دیگران وابسته نشم ؟

چکار کنم که سریع به دیگران وابسته نشم ؟

چکار کنم که سریع به دیگران وابسته نشم ؟

سلام
من یه دختر بین ١۵ تا ٢٠ سال هستم و خیلی خیلی به دیگرا وابسته هستم دوستم بهم دروغ گفته بود بخشیدمش ولی باز خودش قهر کرد و حدودا سه ماه کامل طول کشید تا فراموشش کنم .
الان هم تنها خواهرم که از خودم بزرگتر با یکی از اقوام که حتی بهش فکر نکرده بودم نامزد کرده اونم در عرض فقط یک هفته من خیلی شوکه شدم و فکر کنم از وابستگی زیاد به خواهرم به دامادمون حسودیم میشه .
الان حتی میتونم خفش کنم و علاوه بر این ، این خواستگاری موقع امتحان ها شد و کل درس من بهم خورده . رو درس حساسم و خونه هم به نظرم سوت و کوره و دچار روزمرگی هم شدم .
به نظرتون چه طور این حسادت و حس روزمرگیمو ازبین ببرم و به زندگی امیدوار شم و سریع وابسته نشم ؟!
لطفا راهنمایی کنید
ممنون

ازدواج کنم در حالی که شرایط اقتصادیم ایده آل نیست ؟

ازدواج کنم در حالی که شرایط اقتصادیم ایده آل نیست ؟

ازدواج کنم در حالی که شرایط اقتصادیم ایده آل نیست ؟

سلام به همه خوانندگان عزیز این سایت.من یه اقا پسری هستم که سعی کردم اکثر سال های جونیم رو به کار و تحصیل بپردازم و الان که تونستم یه حداقل هایی رو مثل مسکن و کار و یه حقوق معمولی رو برای زندگی فراهم کنم و برم دنبال ازدواج کردن.تلاشم این بوده که دنبال ارتباط با دخترا و دوستی های قبل از ازدواج نرم هر چند که شرایطش پیش میومد  . اما یه چند تا سوال ذهنم رو درگیر کرده که میخوام بپرسم تا روشن تر در مسیر ازدواج قدم بردارم. این سوالات رو فکر کنم خانوم های محترم بتونن بهتر جواب بدن اما ممنون میشم که اقایون محترم هم نظرات خوبی دارند مشورت بدن.1. من چند سال قبل تو یک حادثه رانندگی مصدومیت شدید پیدا کردم که خدا رو شکر بخاطر اینکه از قبل ورزش میکردم و بعد حادثه هم همینطور سلامتی کامل خودم رو بدست اوردم و بدنسازی کار میکنم. البته جای عمل مربوط به این حادثه روی بدن من هستش و اندک تاثیری اون حادثه. سوالم اینه با وجود اینکه خودم اعتماد بنفسم خوبه و اصلا اهمیتی نداره این جای عمل و یه طورایی خیلی مردونه و با کلاس هست برام! ایا مهم هست قبل از ازدواج بگم حادثه رانندگی داشتم در گذشته؟ زمانش تو مراسمات خواستگاری کی باشه اگه لازم هست و خواستم بگم؟ ایا برای خانوم ها اهمیت داره این موراد؟2.من ادم نسبتا ایده ال گرایی هستم و با توجه به اینکه از قشر متوسط جامعه هستیم و تو زندگی خانوادگی سختی اقتصادی کم ندیدم  و به همین خاطر کار و تحصیلم رو همزمان ادامه دادم  و تونستم حداقل هایی رو فراهم کنم. اما الان با نصحیت همکارام و دیگران و با توجه به اینکه خواسته های اقتصادی ما ادم ها تمومی نداره! و همینطور احساس نیاز به اینکه از یه جایی به بعد تو زندگی در کنار خانواده نیاز  به همسفر و همسر ادمیزاد پیدا میکنه برای ارامش روحی و جمسی و نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدنش براورده بشه. ایا کار درستی میکنم که با وجود اینکه شرایط اقتصادیم هنوز ایده ال معمولی نیست برم دنبال ازدواج و بقیه مسیر زندگی و سختی و اسونی و بدست اوردن ها رو با همسرم تقسیم کنم!؟ممنون که خوندید و اگه خواستین نظراتتون رو در اختیارم میزارید

چطور میشه فهمید یک خواستگار جنم کار داره؟

چطور میشه فهمید یک خواستگار جنم کار داره؟

چطور میشه فهمید یک خواستگار جنم کار داره؟

سلام به همگی
چطور میشه فهمید یک خواستگار جنم کار داره؟ یعنی چطوری به حرفش اعتماد کنم؟
یه خواستگار دارم با شرایط زیر :
زیر 30 سال – دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه های برتر تهران – با اخلاق و مذهبی ( در دانشگاه که اینطوره ) – خانواده تحصیلکرده بالا – وضع اقتصادی خانواده متوسط – شغل غیر رسمی داره با درآمد یک و نیم- سربازی نرفته – ماشین، خونه، پس انداز نداره – بسیار زرنگ و باهوش- بسیار فعال از نظر علمی- شانس اول دانشکده در جذب هیئت علمی به گفته اساتید و رئیس دانشگاه- از نظر ظاهری خیلی قد بلند، چهره مردانه ( از قیافش راضیم). هم استانی هم نیستیم.
دغدغه اقتصادی دارم. حداقل بخواد جذب سازمانی هم بشه تا پایان درس و سربازی پنج سالی طول میکشه. روی کمک خانواده اش تا چند سال نمیشه حساب کرد. خیلی به دلم نشسته ولی نگران زندگیم. خودش میگه من خرج دوتامون را درمیارم. نگران نباش. ولی خانواده ام قبول نمی کنن. میگن چه تضمینی به حرفش هست. من چطوری بفهمم به جز استعداد علمی میشه به عنوان یک مرد هم روش حساب باز کرد؟ چجوری خانواده ام را راضی کنم؟
البته من یک شغل دولتی دارم. درآمدش یک و نیم هست. بازم می ترسم. نکنه خیالش راحت باشه و زیاد پی کار نره! از طرفی میگم پسر شایسته ای هست، آینده خوبی داره، تحصیل کرده و با اخلاقه. کلا گیج شدم. اولین نگرانیم کارکردنش هست دومیم راضی کردن خانواده. بگین چی بگم و چی کار کنم؟ چطور جنمش را بفهمم؟ چطور به کار بیشتر تشویقش کنم؟ پسرها بعد ازدواج چجوری میشن؟ پرکار یا بی خیال؟

هنوز احساس میکنم آشناییمون کامل نیست

هنوز احساس میکنم آشناییمون کامل نیست

هنوز احساس میکنم آشناییمون کامل نیست

سلام دوستان…
دختری هستم 30 ساله … به مدت تقریبا 2 سال با پسری در ارتباط بودم… قصد و نیت هر دو آشنایی بیشتر برای ازدواج بود… ارتباط ما فقط از طریق تلفن بود چون ایشون تو شهر دیگه ای هستند. تو این مدت هم 2 بار همدیگرو حضوری دیدیم ( ایشون به شهر ما اومدند ) و تا حدی تو این مدت 2 سال با روحیات هم آشنا شدیم…
تقریبا بعد از 6 ماه اول از شروع آشنایی من به ایشون گفتم که تمایلی به ادامه رابطه به این شکل ندارم و ایشون هم میگفتن که ایده آله من هم این ارتباط تلفنی نیست و هر بار که قول میدادن که با خانواده میان یه کاری براش پیش میومد مثل نامزدیه خواهرش، اومدنه داییش از خارج، کار برادرش، ماموریته کاریه مادرش و … .
به نظرم میومد همشون بهانه ای باشه واسه خلف وعده کردن… با این بدقولی هاش کاملا وجه شخصیتیش رو پیشم خراب کرد و اعتمادی به حرف و گفته هاش نداشتم… تا اینکه بار آخری که زیر حرفش زد رابطه رو به هم زدم و الان 4 ماه که باهاشون رابطه ندارم …

تو این مدت چند بار تماس گرفتن که پاسخی ندادم و بار آخر با گفتن شارلاتان و یه سری حرفایی که ناراحتی و عصبانیتم رو بهشون نشون میداد .. به خیال خودم دیگه تیر آخر رو زدم و هیچ راه برگشتی براش نذاشتم ولی تقریبا 3 شب پیش، شب ولادت حضرت محمد خاله شون با من تماس میگیرن و میگن که قصد ما درباره شما جدیه و من به عنوان خواستگار با شما تماس گرفتم و اینکه شما نظرتون چیه؟….
بهشون گفتم اون اعتمادی که این آقا تو این مدت باید برای من ایجاد میکرد جاش رو بی اعتمادی و سوء ظن گرفته… ولی ایشون اصرار کردن که این آقا دوره شناخت رو طی کرده و از این مسائل… و در نهایت قرار شد که بعد از چند روز فکر کردن جواب رو بهشون بدم…
این نکته رو هم بگم که ایشون 14 سال با خالش زندگی میکنه به خاطر شغلش تو یه شهر دیگه دور از خانوادش زندگی میکنه و به گفته خالش حکم مادر دوم رو براش داره…..
موقعیت کاری و مالی و اجتماعی ایشون خوبه… از نظر تحصیلات ایشون دانشجوی دکتری هستن و من ارشد…. خانواده هامون هم سطح هستن. پدرشون تو سن 9 سالگی فوت شده… میونه خوبی با کار کردن همسر و بچه دار شدن ندارن…
هر چند که گفتن اگه تو بخوای بری سر کار من مخالفت نمیکنم… از نظر اخلاقی پسر مودب و مهربانی هستن ولی من بهشون بی اعتمادم و اینکه بیشتر نکات منفیش تو ذهنم میاد… تو این مدت 2 سال خیلی اتفاقی فهمیدم که ایشون یه قرار شام با یه خانومی داشتن ولی به گفته خودشون میگن تو رودربایستی بودن و فقط رفتن سر قرار که رفع مسئولیت بشه و اصلا هیچ چیز خاصی نبوده!!!
خودشون هم میدونن که بهشون بی اعتمادم… به همین خاطر تو یه دیدار حضوری بدون  هماهنگی با مادرشون تماس میگیرن و طی مکالمه مادرشون تشویقشون میکنه که حتما رابطه رو جدی کنه و خلاصه اینکه این اطمینان رو به من بدن که خانوادشون در جریان همه امور هستند…
به هر حال من الان نمیدونم که چه تصمیمی باید بگیرم ؟ از یک طرف بعد از این مدت 4 ماه جدایی و قطع رابطه دیگه اون علاقه اولیه رو ندارم. چون ذهنیت و برداشت های ذهنی خودم در مورد ایشون شکل گرفته و از طرفی سنم داره بالاتر میره و معلوم نیست اصلا خواستگاری با این شرایط داشته باشم یا نه؟
و اینکه اخیرا تو شهر خودم یه پیشنهاد کاری بهم شده… استقلال مالی زن برام مهمه… اصلا از گفتن جمله پول میخوام یا پول بده برم خرید خوشم نمیاد… حتی این جمله رو به بابام هم نمیگم… چون ایشون هر ماه یه مبلغی به حسابم واریز میکنن و من هم بر همون اساس برنامه ریزی مالی میکنم…
ولی مادرم میگه کار واسه زن اصل نیست میشه باز بدستش آورد ولی پسر خوب با موقعیتی که ایشون داره معلوم نیست باز برام پیش بیاد یا نه… ولی در کل خانوادم منو آزاد گذاشتن که خودم تصمیم بگیرم و جواب نهایی رو بدم… دخترای 35 ساله مجرد رو دور و برم میبینم ناراحت میشم…دلم نمیخواد تا اون سن مجرد باشم و تنها بمونم…
هنوز احساس میکنم آشناییمون کامل نیست…. موندم تو دو راهی که بهشون واسه بار چندم اعتماد بکنم یا نه ؟ اجازه بدم که قضیه رو جدیش کنن ؟ شما اگه جای من بودین چیکار میکردین؟
مرسی از وقتی که گذاشتین….

شوهرم سعی میکنه مثل برادرم با دوستش صمیمی بشم!

شوهرم سعی میکنه مثل برادرم با دوستش صمیمی بشم!

شوهرم سعی میکنه مثل برادرم با دوستش صمیمی بشم!

سلام
ببخشید مدتیه که دچار یه مشکلی شدم و شدیدا با خودم و وجدانم درگیرم. دختری حدودا 18-19 ساله ام که تازگیا نامزد کردم ( صیغه ایم )و حدودا یه هفته دیگه عقد میکنیم. و واقعا همه جوره دلبسته و وابسته ی نامزدم شدم و اونم همینطور …
جفتمون هم گذشته ی پاک و خوبی داشتیم . و خیلی به هم اعتماد داریم و چیزی رو از هم پنهون نمیکنیم. حداقل من که تا حالا چیزی رو ازش پنهون نکردم حتی جزئی ترین مسال رو هم با اطلاع و اجازه ی اون پیش میبرم فقط یه چیزو بهش نگفتم که واقعا داغونم میکنه و به قدری داره عذابم میده که حتی یه شب کابوس میدیدم….
ماجرا اینه که نامزدم یه دوست صمیمی داره که مثل برادرش میمونه و خیلی هم هوای همو دارن. اونم اخلاقش خیلی شبیه نامزد منه و مثل نامزدم خجالتی و سر به زیره و نامزدم هم با اینکه غیرتیه و با پسر دایی و پسر عمم که خواستگارم بودن اجازه نمیده زیاد صحبت کنم ولی چون به این دوستش اطمینان داره سعی میکنه مثل برادرم باهاش صمیمی باشم
ولی من از همون اولای نامزدیم متوجه شدم ایشون یه حسی به من دارن و چون خیلی جدی نگرفتم قضیه رو نخواستم به نامزدم بگم که رابطشون بد بشه…
ولی هر بار که من ایشونو میدیم یجوری احساساتشونو ابراز میکردن ولی با این حال هی تاکید میکردن نامزدم چقد دوستم داره و سعی در خرابکردن رابطمون نداشتن چون میدونن که من چقد عاشق نامزدم هستم. در کل ادم نا پاک و منحرفی نیستن ولی نمیدونم چرا این کارا رو میکنن….
یه جورایی به من فهموندن که اول ایشون به من علاقه مند شدن و بخاطر اون کنار کشیدن و … حتی دفعه ی اخر بهم گفت کاش همه چیز یه جور دیگه بود  ولی هیچ وقت نخواستن بین ما تفرقه بندازن یا جدامون کنن…فقط انگار یه جورای حسرتشون رو میخوان ابراز کنن و همش از اخلاق خوب من تعریف میکنن …..
من هر بار به ایشون میگم تو رو خدا این حرفا رو نزن و مجبورم نکن همه چیزو به مهدی (نامزدم)بگم…..چون میدونم قصد بدی نداره ولی همین که دارم این رف ها و ابراز احساسات دوستشو ازش پنهون میکنم خیلی دارم عذاب میکشم….تو رو خدا کمکم کنید.
راه درست چیه؟؟ باید به نامزدم بگم و بزارم رابطشون بهم بخوره؟؟یا مسئله رو بزرگ نکنم و فراموش کنم؟؟اگه نگم به اعتمادش خیانت نکردم؟؟چکار کنم؟؟؟

سه سوال در مورد سربازی دارم

سه سوال در مورد سربازی دارم

سه سوال در مورد سربازی دارم

سلام به همهسه تا سوال در مورد سربازی دارم.1) آیا میشه هنگام نوشتن پایان نامه ارشد یا دکتری که نیاز به حضور در دانشگاه نیست برای خدمت سربازی اقدام کرد؟ یعنی همزمان باشن. این همون طرح سرباز- دانشجو هست؟2) در سایتی خوندم که میشه به جای سربازی یک طرح تحقیقاتی ارائه داد و فکر کنم باید معرفی توسط بنیاد نخبگان صورت بگیره . آیا کسی در این مورد چیزی می دونه. رتبه یک دکتری به نظرتون در این مورد چقدر شانس داره؟3) آقایونی که فارغ التحصیل میشن و بورسیه سازمانی باشن، سربازیشون چجوری میشه؟ممنون
پیشنهاد:
برگه معافیت تحصیلیم رو گم کردم، چیکار کنم؟
قوانین مربوط به معافیت از سربازی برای کنکور
پایان معافیت تحصیلی قبل از اعلام نتایج کنکور
لیسانس کامپیوترم رو که گرفتم برم ارشد بخونم یا برم سربازی؟
نمی دونم برم سربازی یا بشینم واسه ارشد بخونم
ارشد بخونم یا برم سربازی؟، می ترسم بیکار بمونم
بعد از سربازی میشه برای یه رشته خوب درس خوند؟
درس یا سربازی؟
بحث غیبت سربازی و تحصیل در دانشگاه
میخوام از دانشگاه انصراف بدم برم سربازی

تجربیات شما در مورد بارداری با روش های IVF و IUI ؟

تجربیات شما در مورد بارداری با روش های IVF و IUI ؟

تجربیات شما در مورد بارداری با روش های IVF و IUI ؟

سلام دوستانیه سوالی داشتم دوستانی که در این زمینه اطلاعات دارن یا این کارو انجام دادن ممنون میشم اگه کمکم کنین.
منو همسرم تقریبا 8 ماهه اقدام میکنیم برای بارداری ولی تا الان نتیجه نگرفتیم و هیچکدوم از طرفین هم مشکلی نداریم.
میخواستم بپرسم میتونیم بریم سراغ روش های بارداری مثل IVF و IUI ؟؟ باید بریم مراکز درمان ناباروری؟؟ وقتی هیچکدوم مشکلی نداریم یعنی نابارور نیستیم میذارن تحت درمانشون باشیم یا از این روشها باردار بشم؟؟
البته مقدار اسپرم همسرم از حد نرمال یه مقدار کمتره که قرص مصرف کرد و هنوز آزمایش نداد ببینیم تاثیری داشته این قرصها یا نه ولی دکترش گفته برای اقدام مشکلی نداری.
ممنون میشم اگه کسانی که اینکارو کردن یا اطلاع دارن جواب بدن. میخوام بدونم کجا باید بریم و اینکه وقتی مشکلی نداریم اجازه میدن از اون روشها استفاده کنیم؟یا این مشکل همسرم هم میتونه دلیل باشه که اجازه بدن؟
ممنونم از کمکاتون
“خانومیه آقاش”